بی پروا

گم شدم درخود نمی دا نم کجا پیدا شدم

 

                        شبنمی بودم زدریاغرقه دردریا شدم

 

سایه ای بودم ازاول برزمین افتاده خوار

 

                راست کاءن خورشید پیدا گشت ناپیداشدم

 

ز آمدن بس بی نشانم وز شدن بس بی خبر

 

                        گویا یک دم بر آمد کامدم من یا شدم

 

می پرس از من سخن زیرا که چون پروانه ای

 

                    در فروغ شمع روی دوست ناپروا شدم

 

در ره عشقش چو دانش باید و بی دانشی

 

                 لاجرم در عشق هم نادان و هم دانا شدم

 

 هیلا

/ 3 نظر / 4 بازدید
فاران

سلام زیبا بود.این داستان پایینی هم به نظر جالب میاد ولی هنوز نخوندمش. موفق باشید اللهم عجل لولیک الفرج

محسن

سلام ..خسته نباشي ..وبلاگ فوق العاده قشنگي داري اگه ميخواي در آمد اينترنتي داشته باشي و واقعا مطمئن-- بيا تو وبلاگ من ..نگران نباش اين در آمد بدون هيچ سرمايه گذاري انجام ميشه .خدايي من هم يكي از دوستام اين پيشنهاد و داد گفتم دست از سرم بردار ولي گفتم بذار يه بار امتحان كنم ضرر نداره ..ميدونم شايد الان بگي كه بابا كلاهبرداريه ولي شما امتحان كن و به دوستانت در وبلاگ نيز بگو چون وب پر بيننده اي داري ...من منتظرم . درضمن اين كار نياز به سرمايه هم نداره . Good luck محسن