مـى گـویـند: زنى دیوانه شد و او را به دارالمجانین بردند.
براى معالجه اش هر کار کردند فایده اى نـبـخشید.
این زن هر روز صبح ,دیوانه ها را دور خودش جمع مى کرد و مى گفت : من یک شوهر زیبادارم .
یک پسر و یک دختر خوشگل دارم .
ماشین سوارى قشنگى داریم .
عصر به عصر که شوهرم از سـر کـار مـى آیـد, پـشت فرمان ماشین مى نشیند و من و بچه ها هم عقب ماشین مى نشینیم .
از قصرمان که درشمیران است مى رویم به ویلایى که داریم و در آنجا تفریح مى کنیم .... بـعد از تحقیقات درباره کودکى این زن , معلوم شد که وى در زمان درس خواندن آمال و آرزوهاى عـجـیبى داشته است , مثلا آرزوداشته است که شوهر آینده اش یک ادارى عالى رتبه و خوش قیافه بـاشد,بچه هاى آنها, قصر و ویلایشان , ماشین و ...
چنین و چنان باشد.
سال هابا این آرزوها زندگى مـى کـنـد تـا ایـن کـه از قـضـا به همسرى مردى عادى ,فاقد زیبایى و ثروت در مى آید.
زندگى مـشـتـرکـشـان را در خـانـه اى کـوچـک و اجـاره اى آغـاز مـى کـنـنـد و صـاحـب فـرزنـد نـیز نـمـى شـونـد.
عـمـلـى نـشدن آرزوها, چنان روان زن بیچاره را آزار مى دهد تا سرانجام دیوانه اش مى کند.

بـیـان : رؤیـایـى بارآمدن کودک , بیشتر بر اثر تلقینى است که از طرف اطرافیان به ذهن او تزریق مـى شـود.
خـصـوصا پدر و مادر, به فرزند خودوعده هایى ندهند که توان انجام دادن آن را نداشته بـاشند تا نتیجه اش این بشود که او یک عمر در رؤیاهاى خیالى خود پرواز کند و هیچ وقت دسترسى به آن نداشته باشد.