خـلـیـفـه دوم , گـاهـى شـب ها از منزل بیرون مى رفت .
شبى صداى زنى را شنید که از دخترش مـى خـواست شیر گوسفندان را براى فروش بیشتر, با آب مخلوط کند, اما دختر از این کار امتناع مى کرد.
وقتى که مادر از روى تمسخر گفت : خلیفه ما را نمى بیند.
دختر گفت : خداى خلیفه که ما را مى بیند.
خلیفه به پسرش عاصم گفت : تحقیق کن تا او را برایت خواستگارى کنیم .
بعد از تحقیق , متوجه پاک بودن دختر شدند.
ازدواج که صورت گرفت , خداوند دخترى به آنها داد کـه ام عـاصـم نـام نـهـاده شد, این دختربا عبدالعزیزبن مروان ازدواج کرد.
خداوند پسرى به نام عمربن عبدالعزیز به آنها عطا کرد.
عـمـربـن عبدالعزیز وقتى به خلافت رسید, سب امیرالمؤمنین راممنوع کرد, فدک را به فرزندان حـضـرت زهـرا بـرگـرداند و وقتى که به این کار او اعتراض مى کردند مى گفت : حق با حضرت فاطمه (س )است .