دردهکده ای سرسبز و با صفا که سایه ی درختان چنارش زمین های اطراف را می گستراند و رود خانه ی خروشانش مردم دهکده را به حد وفور سیراب می کرد خانواده ای بسیار مهربان در کلبه ای زیبا زندگی می کردند.این خانواده صاحب 2فرزند به نامهای هانی وهانیه بودند .سالیان سال گذشت.آن روز تولد3سالگی هانیه بود.ناگهان باران شدیدی باریدوتمام محصولات کشاورزی آن هاراازبین برد.فردای آن روزمعلوم شد که دام هایشان براثر سیل تلف شده اند.آ ن ها به شدت ناراحت شدندوبه فکر راه حل تازه ای افتادند .بنابراین پدرشان برای کار به شهر رفت وهر ماه برای آنها اندکی پول می فرستاد.هانیه هم تصمیم گرفت که درکارهای خانه بیشتربه مادرش کمک کند.اما مادر   آنهابراثر کار زیاد د چاربیماری سختی شد وازدنیا رفت.بنابراین پدرشان با عجله به روستا آمدوهمسرعزیزش رادفن کرد وگفت:عزیزانم من ممکن است براثربیماری قلبی روزی ازاین روزها         بمیرم.بنابراین من همسری برای خود انتخاب کرده ام  تازمانی  که ازدنیا رفتم از شما2نفر مراقبت کند. هانی وهانیه قبول کردند.پس پدرآنها ازدواج کردودوباره برای کار به شهر رفت.سوسن نامادری خوبی بودو آن دورابسیار دوست داشت تااینکه سوسن باردارشد.زمانی که سوسن بچه را به دنیا آورد خبر رسید که پدر آن ها بر اثربیماری قلبی ازدنیا رفته است. بعد ازمردن پدرآنهاوبچه دار شدن سوسن دیگر هانی وهانیه درزندگی آرامش نداشتند. سوسن باآن ها بد رفتاری      میکردتااین که آن هارابه شهر برد.هانی رابرای کاربه یک خودخواه فروخت وخانواده ای بسیارپولدارهانیه رابه عنوان فرزند خواندگی قبول کردند آنهابچه دار نمی شدند بنابراین هانیه رابسیاردوست داشتند.پدر و مادر جدید هانیه برای او اسمی به نام غزل انتخاب کردند.سال ها گذشت غزل17 ساله شد. روزی او تنها درخانه نشسته بود که درمنزل به صدا درآمد درراباز کردودید پسری زیبا اما شکسته درپشت درایستاده است پسرک به سرعت وارد خانه شدودررابست وازغزل خواست که مدتی درآن جا کارکندوگفت:ارباب من یک مرد خودخواه است واز من می خواهد که برایش مواد خرید وفروش کنم غزل بااجازه ی مادروپدرش آن پسرک رابه خانه راه داد تابرایشان کارکند.1سال گذشت بعد 1سال آن دوبه هم وابسته شدند وتصمیم به ازدواج گرفتند. غزل این موضوع راباپدر ومادرش مطرح کرد.پدرومادرش چون اوراخیلی دوست داشتند راضی به این وصلت شدند.روز ازدواج فرارسید زمانی که آن پسرگردن بند را برگردن غزل انداخت گردن بندی درگردن غزل دید که عکس مادرشان درآنقرار دارد پس آن پسرفهمیدکه غزل خواهرش است وگفت:حالا که فهمیدم توخواهرمن هستی تو رابیشتر دوست دارم وازخداممنونم من وتورا درکناریکدیگرقرارداد واین چیزی نیست جز زیبایی تقدیر.

هیلا