حکایت عاشق شدن پادشاه بر کنیزک

بشنوید ای دوستان این داستان....................خود حقیقت نقد حال ماست آن

بود شاهی در زمانی پیش از این...............ملک دنیا بودش و هم ملک دین

اتفاقا شاه روزی شد سوار............................با خواص خویش بهر شکار

بهر صیدی می شد او بر کوه و دشت........ناگهان در دام عشق او صید گشت

یم کنیزک دید شد در شاهراه........................شد غلام آن کنیزک جان شاه

روزی پادشاهی به قصد شکار از قصرش بیرون آمد و در حال دنبال کردن شکار به کنیزی برخورد و پادشاه به او علاقه مند شد و کنیز را از صاحبش خریداری کرد و او را با خود به قصر برد. از قضا روزی کنیز بیمار شد و حالش روز به روز بدتر شد.

پادشاه تمام پزشکان را جمع کرد تا او را مداوا کنند و گفت: هر کس که بتواند او را مداوا کند من به او هر چه بخواهد می دهم. اما هیچ یک از پزشکان نتوانستند برای او کاری بکنند.

شه جو عجز آن طبیبان را بدید........................پا برهنه جانب مسجد دوید

رفت در مسجد سوی محراب شد................سجده گاه از اشک شه پر آب شد

وقتی پادشاه عجز پزشکان را دید به مسجد رفت و با گریه از خداوند شفای کنیزک را خواست. در میان گریه و التماس خوابش برد و در خواب دید که عارفی می گوید: که ای پادشاه حاجتت رواست، زیرا کسی که پزشکی باهوش و زیرک است می آید و تو در درمانش قدرت حق را می بینی. پادشاه از خواب بیدار شد و به قصرش برگشت و روز بعد مشغول تماشای چشم انداز اطراف قصرش بود که فردی را دید و متوجه شد که آن همان شخص است که در خواب دیده است و پادشاه با خوشحالی خود بجای دربان به سمت او دوید و از او استقبال کرد و از طبیب پذیرایی کرد، بعد از پذیرایی او را به اتاق کنیزک برد و داستان علاقه اش به کنیز و بیماری او و پیدا نشدن علاج را به طبیب گفت.

طبیب از شمایل کنیزک متوجه شد که مریضی او روحی است نه جسمی و تن و جسم کنیز سالم است و آن دلش است که بیمار شده

دید از زاریش کو زار دلست..................تن خوشست و او گرفتار دلست

عاشقی پیداست از زاری دل.......................نیست بیماری چو بیماری دل

علت عاشق ز علتها جداست....................عشق اصطرلاب اسرار خداست

و بعد طبیب از پادشاه خواست که همه را از اتاق بیرون کند و کسی در اتاق نباشد تا با کنیز صحبت کند. پادشاه اتاق را خالی کرد و خود نیز خارج شد و طبیب با کنیزک شروع به صحبت کرد و از او پرسید شهری که در آن زندگی می کردی کجاست؟ زیرا علاج هر شهری متفاوت است و نزدیکانت در آن شهر چه کشانی بودند و طبیب با این سوالات دستش را روی نبض کنیز گذاشته بود و نبضش را بررسی می کرد و کنیز نیز به سوالات او جواب می داد و قصه ها می گفت. بعد پرسید وقتی از آن شهر بیرون آمدی در کدام شهر بیشتر بودی؟ کنیز اسم شهر را گفت و کم کم رنگ چهره تغییر کرد و نبضش عوض شد. از هر جایی صحبت کرد تا اینکه حالش بدتر از قبل شد و اشک از چشمانش ریخت و گفت که بازرگانی مرا به آن شهر آورد و زرگری مرا از او خرید و شش ماه مرا پیش خود نگه داشت و بعد فروخت. طبیب متوجه شد که مرد زرگر علت بیماری کنیزک است و به او گفت که آرام باش زیرا که من برای بهبودی تو تلاشم را می کنم ولی تو هم این راز را با کسی در میان نگذار زیرا وقتی رازی را در دل پنهان می کنی زودتر به مرادت می رسی.

آن حکیم مهربان چون راز یافت...................صورت رنج کنیزک بازیافت

بعد از آن برخاست عزم شاه کرد ..................شاه را زان ماجرا آگاه کرد

شاه گفت اکنون بگو تدبیر چیست............در چنین غم موجب تاخیر چیست

و بعد حکیم پیش شاه رفت و موضوع را با او در میان گذاشت. شاه پرسید اکنون چه باید کرد. حکیم گفت که باید قاصدی فرستاد تا آن مرد را به اینجا بیاورند و به او طلا و جواهرات بده تا بخاطر آنها از شهر و خانه خود جدا شود و به اینجا بیاید.

پادشاه قبول کرد و قاصدی را فرستاد تا آن مرد زرگر را به دربار آورد. وقتی زرگر به شهر رسید پادشاه از او پذیرایی کرد و به پیشنهاد حکیم پادشاه کنیز را به او داد تا با هم ازدواج کنند و حال کنیز هم خوب شد. مدت شش ماه گذشت و مرد زرگر از بیماری رویش زرد و زشت شد تا اینکه کم کم عشق مرد زرگر در دل کنیزک سرد شد و او علاقه اش را نسبت به مرد از دست داد. زیرا عشقهایی که به دلیل زیبایی شخص است واقعی نیست.

چونکه زشت و نا خوش و رخ زرد شد...........اندک اندک در دل او سرد شد

عشقهایی کز پی رنگی بود...........................عشق نبود عاقبت ننگی بود

تا اینکه مرد زرگر از شدت بیماری مرد و کنیز نیز از رنج و درد آزاد شد زیرا علاقه نسبت به کسانی که مرده اند پایدار نیست چون عشق مثل غنچه تازه است.

زانکه عشق مردگان پاینده نیست................چونکه مرده سوی ما آینده نیست

عشق زنده در روان و در بصر.....................هر دمی باشد ز غنچه تازه تر

صبا